| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l لینک به ما l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: ترجمه | |
ترجمه: حنیف امین، زرین مناجاتی
یادداشت
ویراستار: مارثا سی. نوسباوم،
استاد جدی و دوست داشتنی حقوق و اخلاق در دانشگاه شیکاگو، یقیناً یکی از برجستهترین
و درخشانترین فیلسوفانامریکاست که منطبعات، افتخارات و کرسیهای تدریساش فراتر
از حد شمارشاند. آوازهی او نه تنها بهدلیل پژوهشهای فوقالعاده خلاقانه، که
همچنین به سبب گسترهی فکری، زبان فصیح، ذهن لطیف و شوقش برای گفتگو در مورد موضوعات
مهم عمومی، با مخاطبینی فراتر از گروه کوچکی از فلاسفهی حرفهایست. همچنیناین
خصوصیات او را به الگویی تبدیل کرده که کمتر میتوان از او تقلید کرد و فعالیتهایش
نشان میدهند که مباحث دانشگاهی چگونه میتوانند سهمیعمده در برآورده کردنِ خیرِ
اجتماعیایفا کند. در گفتگوی زیر که توسط مارگارتای. میلر (استاد دانشگاه ویرجینیا)
انجام شده، نوسباوم دربارهی حرفهی خود به عنوان یک فیلسوف سیاسی، و نقش فیلسوف
در بهساخت زندگی بشر صحبت میکند:
میلر: کتاب سال 1994 شما دربارهی فلاسفهی یونانیمآب، «درمانِ میل»1، فلسفه آنها را با صفات «عملی و دلسوزانه» توصیف میکند، و در «اتفاقی در کار نیست: فلسفه و زندگی عمومی»2 میگویید «وظیفه یک معلم و یک فیلسوف بهتر کردن زندگی انسان است.» فیلسوفان چگونه چنین تأثیری بر جهان گذاشتهاند؟
نوسباوم: من نمیاندیشم که فلسفه در کلیتش قصد بهبود زندگی بشر را دارد. بسیاری از شاخههای فلسفه فهم و شعور را به خاطر خودش تولید میکنند و این به نوبه خود جالب و کافی است. میاندیشم که همه ابناء بشر باید به طریقی بهساخت زندگی انسان را سرلوحهی اعمال خود قرار دهند، اما اگر شغل شما چنین هدفی ندارد، همیشه میتوانید این وظیفه را از طریق کارهای عامُ المنفعه مانند بزرگ کردن کودکان، صدقه دادن و مانند آنها انجام دهید. بنابراین نمیخواهم مانند فلاسفهی منتقدی که بهبود زندگی را دنبال نمیکنند، فهمیده شوم.
در «فلسفه و زندگی عمومی: موضوعی غیر اتفاقی» در مورد فلسفهی سیاسی سخن میگفتم و میاندیشم که بهدرستی کارهای برجستهی این سنت، در تفکر غربی، با مشکلات و مخمصههای واقعی بشر سروکار دارند و میخواهند زندگی او را بهبود بخشند. سقراط، افلاطون، ارسطو، فلاسفه یونان ــ و نیز فیلسوفان مدرنی چون لاک، روسو، کانت، بنتام، میل، مارکس، سیدویک، راولز وهابرماس ــ همگی، آثارشان را مشارکت در بهساخت زندگی بشر میدانستند.
این مشارکت میتواند اشکال مختلفی به خود بگیرد. (مقالهی من در مونیست، «چهار الگوی سیاست فلسفی»3 بیشتر در این مورد سخن میگوید.) گاهی اوقات فیلسوفان سیاسی صرفاً میخواهند به شهروندان دموکرات بیاموزند چگونه در مورد مفاهیم محوری اخلاقی و سیاسی به وضوح و روشنی بیاندیشند. (سقراط نمونهای خوب برای این موضوع است، اما این تنها یک بخش از کاریست که هر فیلسوف سیاسی خوب همیشه انجام میدهد.) به علاوه، گاهی در مورد تصوری از بهترین طراحی ممکن برای نهادهای سیاسی، بحث میکنند. (اکثر متفکرانی که من لیست کردهام در این دستهاند.) و گاهی اوقات پافشاری میکنند که اگر قرار است زندگی بشر بهبود یابد، لازم است تغییری همه جانبه در کلیه مناسبات خواهشی و ارزشی ما ایجاد شود. (این هم در مورد فیلسوفان یونان صادق است و هم در مورد مارکس.)
میلر:این مباحث را چطور، و با چه کسانی مطرح میکردند؟
نوسباوم: سقراط چیزی ننوشت، و میخواست زندگی را با روش سؤال از یک یک افراد بهبود بخشد. ارسطو تدریس میکرد و برای گروه نسبتاً خاص و معدودی مینوشت؛ و حالا که خوانندگان او تنها شامل فلاسفه حرفهای نمیشوند، خوانش آثارش باید هنوز در نهایت دقت و جدیت صورت گیرد، تا بهرهای از نوشتههایش نصیب خواننده شود. این الگو توسط رالز و تا حدودی کانت دنبال شد، هر چند کانت آثار عامه فهمتری نیز نوشت. اما بسیاری از فیلسوفان سیاسی، با توجه به آنچه روی میدهد، میکوشند تا نه تنها متخصصین، بلکه عامه مردم را نیز به همان میزان مطلع سازند. چنین متفکرانی معمولاً آثارشان را چند جور مینویسند، بخشی برای متخصصین و بخشی برای مخاطبین عامتر. کانت و میل، هر دو نمونههایی از این نحوه تقسیم قوا هستند.
در نهایت این سؤال مطرح میشود که آیا یک فیلسوف میتواند در یک نهاد دانشگاهی استاد باشد؟ بسیاری از متفکرانی که من لیست کردهام این راه را برگزیدهاند، اما برخی از متفکران بسیار مهم چنین نکردهاند: برای مثال، روسو، بنتام، میل و مارکس از این دستهی اخیرند. البته اغلب این متفکران اخیر این کار را به انتخاب نکرده بودند؛ همهی این شخصیتها بسیار نامتعارفتر از آن بودهاند که بتوانند یک منصب آکادمیک داشته باشند. (به عنوان مثال الحاد میل و رابطهاش با هریت تیلور، قطعاً راه هرگونه استخدامیرا سد میکرد.) اما زندگی ایشان، خواسته یا ناخواسته، این سؤال را در ذهن مطرح میکند، که آیا چنین فردی باید به دنبال زندگی دانشگاهی ــ با توجه به امنیت و آرامشاش، و نیز فراوانی مشغلههایی که او را از نوشتن دور میکنند ــ برود، یا نه؟
میلر: و انتخاب شما چه بود؟
نوسباوم: من زندگی دانشگاهی را «انتخاب» کردهام، اما باید بگویم که برای این تصمیم زیاد فکر نکردم. این همان کاری بود که همه فیلسوفان جوان میکردند. متأسف نیستم، زیرا این زندگی واجد آزادی و امنیت بینظیری برای یک متفکر است، و نیز من شاگردانم را بسیار دوست دارم و از تدریس بسیار میآموزم. اما بدون شک زندگی دانشگاهی راههایی که فرد میتواند از طریق آنها به جهان کمک کند را محدود میکند. مثلاً در مورد من، این شیوه زندگی وقتی را که میتوانم در کشورهای در حال توسعه ــ که در کارهای اخیرم بر آنها تمرکز کردهام ــ بگذرانم، را به شدت محدود میکند.
در مورد نحوه نوشتن نیز راهی را پی گرفتهام که بیشتر شبیه روش میل است تا دیگر متفکرانی که میشناسمشان ــ یعنی کتابهای سیستماتیک مینویسم، اما در کنار آن به نیت عامهی مردم، مقالات ژورنالیستی هم مینویسم. این کار را میکنم چون میاندیشم بسیار مهم است که گوشهای از کارهایی که فلسفه در آنها مشارکت دارد را به عموم نشان دهیم. وقتی که استادیار جوانی بودم، یک بار راولز به من گفت احساس میکند نمیتواند به شیوهای که گفتم کتاب بنویسد، یا برای دست یافتن به مخاطبینی عامتر سخنرانی کند. هر چند میگفت اگر کسی توانایی انجام این کار را به نحو احسن داشته باشد، «باید» این کار را بکند. این نصیحت تلنگری بود برای من تا مقالانی برای «بررسی کتابهای نیویورک»4 و «جمهوری جدید»5 بنویسم، و این شیوه ابتدایی من بود برای ارتباط با خوانندگانی که کتابهای فلسفی را نمیخواندند.
اما همچنین در کتابهایم میکوشم تا به مخاطبانی عامتر دست پیدا کنم. از اولین کتابم، «دربارهی حیوانات» ارسطو، کتابی ننوشتهام که فقط برای فلاسفهی متخصص باشد. فکر میکردم که «شکنندگی نیکی»6 اثری باشد برای متخصصان، اما بزودی دریافتم که افراد مختلفی آن را میخواندند، و پس از آن به طور آگاهانه شروع به کشف جهانی وسیعتر کردم.
نوشتن فعالیت اصلی من است، اما همچنین با سخنرانی کردن به مردم نزدیک میشوم. و از آنجایی که خوشبختانه هنرپیشه بودهام، از این تجربه برای انتقال برخی ایدههایم به کسانی که احتمالاً کتاب نمیخوانند بهره میبرم.
و بعد از اینها، چیزی که برایم بسیار مهم است کار مشترکی است که با «مؤسسهی جهانی توسعهی پژوهشهای اقتصادی» ( WIDER) و «برنامهی توسعهی ملل متحد» (UNDP) انجام دادهام. در WIDER، همرا با آمارتیا سن7، پروژه بازنگری برخی مفاهیم اقتصادی (کیفیت زندگی، توسعه و برابری جنسی) که سیاست ملتها را در سراسر جهان شکل میدادند، تعریف و هدایت کردیم و از فیلسوفان دیگر هم برای همکاری با اقتصاددانان پیشرو دعوت کردیم تا به مفهومیانسانیتر از «توسعهی اقتصادی» دست پیدا کنیم. در UNDP، در دهلی هند، روی پروژهای در مورد جنسیت و حکومت کار میکردم. و اینجا، در دانشگاه شیکاگو، بودجه لازم برای احداث «مرکز قانونگرایی تطبیقی و اجرای حقوق قانونی» را دریافت کردهام، که با موضوعاتی در باب نابرابری و اینکه چگونه یک رژیم قانونی میتواند مروج برابری باشد، سروکار دارد.
همهی اینها کماکان فعالیتهای دانشگاهی هستند، اما گسترهی افرادی که ممکن است از شیوهی تفکر من اثر بپذیرند را فراختر میکنند. قابلیتهای رویکرد خانم سن به توسعه، که من نیز آن را در جهتی نسبتاً متفاوت بسط دادم، موجد تمایزی واقعی بین طرقی است که ملتها با استعانت از آنها، در هنگام سنجش میزان «توسعه»ی خود، اهداف خود را در سر میپرورند.
من برنامهای برای این دورههای زندگی نریختم ــ نه توسعه و نه قانون در برنامهی اولیه شغلی من نبودند. بلکه به فرصتهایی که در راه برایم پیش میآمدند و جذبم میکردند پاسخ دادم. فیلسوفان دیگر فرصتهای دیگری را برمیگزینند.
میلر: میتوانید مفصلتر شرح دهید که چگونه نوشتههایی چون آثار شما و آثار مشابه آن که توسط سایر فیلسوفان معاصر نوشته میشوند، زندگی بشر را بهبود میبخشند؟
نوسباوم: امیدوارم که نوشتههایی از این دست با کمک به درک مردم از موضوعات مهم جاری و رویکرد فلاسفه در قبال آنها، کار مثبتی انجام دهند. گهگاه این سؤالات مهم در فاصلهای دور از گزینههای سیاسی واقعی قرار دارند، اما فعلاً میاندیشم کمتر نوشتهای از من موجود است که به نحوی سیاسی نباشد. (بدین ترتیب حتی در «طغیانهای اندیشه»8 ــ که از خیلی جهات کتابی است بسیار خودمانی دربارهی خشم، غم و عشق ــ نیز در مورد نقش سیاسی شفقت بحث میکردم.) گهگاه، مانند کتاب «زنان و توسعه انسانی»9، پیشنهادی خاص در مورد چگونگی نهادهای سیاسی و قانونی ارائه میدهم؛ کتابی که در مورد پیشرفت، شرم و بیزاری در قانون نوشتهام، حاوی پیشنهاداتی بسیار انضمامیاست.
میبینید که از نظر من فیلسوف راههای بیشماری برای بهساخت زندگی مردم پیشِ رو دارد. برخی از این راهها بسیار انتزاعیاند. اما اگر درک صحیحی از مفاهیممان نداشته باشیم، از بخت چندانی برای داشتن نظریاتی خوب دربارهی موضوعات با اهمیت برخوردار نخواهیم بود. بدیهی است که اگر از زندگی سیاسی به سمت زندگی شخصی روگردان شویم، فیلسوف حتی از گسترهی فرصتهای فراختری برای روشنگری انسانیت برخوردار خواهد بود. موضوعات بسیاری هستند که در دل آنچه مردم بدانها اعتنا دارند خوابیدهاند، از دین گرفته تا هنر و عواطف. گمان میکنم که کار حسابی روی هر کدام از این موضوعات میتواند زندگی مردم را بهتر کند. اخلاقِ پزشکی نقش بسیار مهمیدر کمک به بهتر فکر کردن دربارهی موضوعاتی بسیار متنوع ایفاء میکند؛ و در نتیجه آثار خوب در زمینههایی چون حقوق حیوانات، ناتوانیهای انسان و بسیاری موضوعات دیگر نیز چنیناند.
و اگر از وجه عملی فلسفه به وجه نظریتر آن نیز رو بگردانیم، هنوز راههایی در پیش روی فیلسوف برای بهتر کردن زندگی خواهند بود ــ مثل تفکر در زمینهی فاهمه که به خودی خود بسیار مثبت است. نظریات خوب حوزهی علم به ما در فهم و هدایت جهان یاری میرسانند. داشتن بهرهای خوب از دانش، به جهت گیری اندیشه در حین تفکر دربارهی شواهد و پژوهشها کمک میکند. البته همان طور که پیشتر گفتم، فکر نمیکنم که برای توجیه فعالیتهای فکری، نیازی به وجود مزایای عملی باشد، هرچند چنین مزایایی بدون شک وجود دارند.
میلر: در کارتان برای U.N. و در WIDER بر تأثیرگذاری روی رهبران حکومتی برای تغییر ساختارهای سیاسی تکیه کردهاید. در عین حال بسیاری از فیلسوفان، از افلاطون تاهانا آرنت، چنین اندیشیدهاند که منطق سیاسی و فلسفی کاملاً از هم متمایز و حتی ناسازگارند. آیا این تجربه را در هنگام اطلاع رسانی به مخاطبان سیاسی مد نظر داشتهاید؟
نوسباوم: چرا میگویید افلاطون فلسفه و سیاست را ناسازگار میدانست؟ او مشاور یک سیاستمدار بود و نیز در کارهایش بر اهمیت اندیشهی خوب برای عمل سیاسی پافشاری میکرد. البته میاندیشم که افلاطون در مورد نقش فیلسوفان در سیاست بسیار مستبدانه فکر میکرد: او پیشنهاد میکرد که دانش فلسفی باید اداره کننده کشور باشد، و اینکه شهروندان عادی حق مشارکت در تصمیم گیریهای سطح بالا را ندارند.
مدلی جذابتر از سهم فیلسوفان در سیاست توسط ارسطو (و توسط کانت، میل و راولز در زمان خودشان) تهیه شده است: فیلسوف ایدههای نظری اصلی را روشن میکند و مفاهیم عدالت را به صورتی شفاف تنظیم میکند؛ در نتیجه مردم میتوانند به وضوح مباحث همسو و برخلاف آنها را بازشناسند، و میتوانند آنها را با قضاوت خودشان از عدالت مقایسه کنند. این همان سنتی است که من دنبالهروی آنم. من مهارتهای لازم برای سیاستمدار شدن را ندارم، اما همچنین قصد ندارم که صرفاً «رهبران سیاسی» را تحت تأثیر قرار دهم.
میلر: پس دوست دارید بر چه کسانی اثر بگذارید؟
نوسباوم: امیدوارم بر هر کسی که کتابهایم را میخواند تأثیر بگذارم. این شامل همهی شهروندان دموکراتیک نخواهد بود، چرا که کتابهای من تقریباً دانشگاهی هستند، اما شامل بسیاری از کسانی میشود که رهبر نیستند اما بر زندگی ملتشان تأثیر میگذارند: فعّالان فمینیست، معلّمان، پزشکان، تجّار، وکلا و سیاستگذاران در تمام سطوح، در کشورهای مختلفی که کتابهای من در دسترس هستند. کتابهایی که ما در WIDER نوشتیم، تنها رهبران را مخاطب قرار نمیدادند، بلکه در سطحی بسیار وسیع خوانده میشدند و تقریباً به چند زبان ترجمه شدند. در مورد کتابهای اخیرم هم اینگونه است.
من به حصول اطمینان از چاپ کتابهایم با قیمتی معقول در هند و دیگر کشورهای در حال توسعه ــ که در کارهای U.N. مخصوصاً بر آنها متمرکز شده بودم ــ اهمیت زیادی میدهم.
میلر: میتوانید در مورد فرایندی که کارتان در طی آن به درست شدن ساختار نهادهای سیاسی کمک میکند، توضیح بیشتری بدهید؟
نوسباوم: من چند ایدهی سیاسی پیشنهاد میکنم و چند ساختار که این ایدهها را محقق میکنند. سعی میکنم موردی برای سازگاری این ایدهها ایجاد کنم و تا آنجا که میتوانم نشان دهم که چرا باید این ایدهها را به شقوق دیگرترجیح دهیم. اما پس از آن باید بنشینم و ببینم که آیا مردم این ایدهها را اتخاذ و در کشور خود اجرا میکنند؟ بدیهی است که این مهم باید توسط خود آنها انجام گیرد نه من، و احتمالاً من خیلی پیش از آنکه معلوم شود آیا ایدههای من اصلاً تأثیری داشتهاند یا نه، مردهام.
اگر سیاستمداری هم-وطن شغلی مشاورهای بهم پیشنهاد کند، و برایم فرد قابل احترامی باشد، و این کار به دوری طولانی مدت از نوشتن نیاز نداشته باشد، تقاضایش را خواهم پذیرفت؛ همان طور که بسیاری از همکاران حقوقیام نیز این کار را میکنند. اما مطمئناً با انجام این کار برای کشوری که شهروندش نیستم موافقت نخواهم کرد، و همیشه نقش اصلیام را به عنوان یک نویسنده مد نظر خواهم داشت.
در هنگام تدریس هم میکوشم به مخاطبینی به همین گستردگی دست یابم، هر چند با سنینی جوانتر و اولاً در ایالات متحده. تدریس به دانشجویان حقوق راهی بسیار مهم برای تأثیر بر نحوهی هدایت زندگی عمومی است، چرا که حقوقدانان تأثیر بسیاری بر فرهنگ عامه دارندــ نه فقط در ایالات متحده، بلکه از طریق شرکتهای چند ملیتی بیش از پیش بر باقی جهان تأثیر میگذارند. بیتردید در برخی مواقع شرکتها در برقراری استانداردهای کیفیت زندگی، که بر خیل عظیمی از مردم تأثیر میگذارد، از حکومتهای ملی اثر گذارتر میشوند. اگر فقط میتوانستم شاگردانی داشته باشم که به نیت تحصیل جدی اندیشههای اخلاقی، و نه برای تمرکز بر کسب منافع خود، در این شرکتها کار کنند، احساس مفید بودن میکردم.
میلر: شما از «متفکران فمینیست نوــ سمبلیک10» به جهت «آثاری واجد ابهام مغرورانه و تجردگرایی موهن»، و بالاخص از نوشتههای جودیت باتلر به خاطر «جو دانایی درونـگروهی11»اش، انتقاد کردهاید. و در «درمانِ میل» میگویید: «یک استدلال دقیق منطقی مستحکم که با نیازهای شنوندگانش در تناسب نباشد، استدلالی صرفاً و کاملاً آکادمیک که از درگیر گردن مخاطبین خود به شیوهای عملی ناتوان است، چیزی در حد یک استدلال فلسفی معیوب است.» بد نوشتن به چه معنی بد فکر کردن است؟
نوسباوم: بد نوشتن انواع مختلفی دارد. انتقادی که در آن قسمت از «درمانِ میل» متوجه آن هستم، نقدی است از فلسفه آکادمیک، که توسط کیکرو (سیسرون) و دیگر فیلسوفان عملگرای جهان یونانی-رومی باستان پایه گذاری شد. آنها میگفتند که برخی طرق نگارش در مورد اخلاق و سیاست ــ مثلاً با استفاده افراطی از منطق صوری ــ در نهایت خواننده را بدون درکی از نکتهی کلی استدلال، رها میکنند. بنابراین استدلالی که ممکن است بسیار قانع کننده باشد، کسی را ترغیب به شنیدن نمیکند. نظر من این است که ما حتی میتوانیم پا فراتر بگذاریم و بگوییم یک استدلال اخلاقی یا سیاسی باید معنایی از طبیعت و اهمیت مشکلاتی که حلشان میکند را به مخاطب منتقل کند، وگرنه واقعاً فلسفهی خوبی نیست، حتی اگر آکادمیک باشد.
نوشتههای بسیاری از این دست بد نوشتن در سنت فلسفی انگلیسی-آمریکایی وجود داشتهاند، و هنوز هم تا حدی وجود دارند. چنین پنداشته میشد که از طریق نوشتن با نمادهای منطقی، یا ساختن مخففهای پیچیده ــ که اغلب کاملاً غیرضروری بودند و به دقت و عمق واقعی استدلال کمکی نمیکردند ــ نوشتهشان واجد امتیازات دقت آکادمیک میشد. برخی از این دست آثار، با وجود این مسئله کاملاً در دسترس بودند و آثار خوبی بودند، فقط خوب ارتباط برقرار نمیکردند. اما گاهی تمرکز بر خودِ منطق مقاصد بزرگتر استدلال را تحت الشعاع قرار میداد، و دیگر هیچ کس به هیچ وجه نمیتوانست اهمیت موضوع را بفهمد.
من فکر میکنم که فارغ التحصیلان فلسفه در ایالات متحده هنوز هم از آموزش اندکی برای خوب نوشتن برخوردارند. آموزش ما در دورهی کارشناسی تواناییهای لازم برای نوشتن مقالات شیوا و فصیح را در دانشجویان ایجاد نمیکند و به همین دلیل تحصیلات تکمیلی درصدد جبران این نقیصه برآمده است. نقد جان استوارت میل از شیوه خود و پیشرفتهایش را بخوانید تا ببینید فرهنگمان چه چیزی را از دست داده است. میل میاندیشید بسیار مهم است که آثار فلسفی با انگلیسی شیوا و فصیحی نوشته شوند. حرفه امروز ما مناقشات عمومیمان را بسیار کمتر از آن چیزی که کیفیت کار ایجاب میکند تحت تأثیر قرار میدهد، و این صرفاً به خاطر این است که مردم راه تعامل و مراوده را نمیشناسند.
اما به طور کلی معتقدم فلسفه معاصر از سطح بسیار بالایی از اندیشه و استدلال در موضوعات اخلاقی و سیاسی برخوردار است. ما در حوزه پسا راولزی، که استدلال در باب موضوعات آن بخش عمدهای از فرهنگ فلسفه تحلیلیمان است، روی هم رفته از بابت همان خطایی که کیکرو به رواقیان نسبت میدهد، گناهکاریم، اما از گناه بزرگتر درگیر نشدن با مشکلات چنین موضوعاتی بری هستیم. آثار خود راولز هم بسیار دشوارخوان هستند، و احتمالاً کیکرو (اگر بود) نوشتههای او را خشک و بی روح میدانست؛ با این وجود از نظر غنای اندیشه و استحکام استدلال حیرت انگیزند.
نقدی که از باتلر کردم بسیار متفاوت است. منظورم این نبود که او بیش از حد منطقی یا بیش از حد فرمگرا ست. بر عکس، او به طرق مختلف شلخته گویی میکند تا ساختار استدلال خود را مبهم کند، استدلالی که اغلب به صورت عریان، ضعیف و ناکافی است. این سنتی است اقتباس شده از برخی شاخههای فلسفهی اروپایی مبنی بر اینکه فیلسوف باید مبهم و اسرارآمیز باشد و به جای گفتگوی رو در رو با مردم، مرید و مراد بازی کند. باتلر مبدع این شیوه نگارش نیست: این مثلاً روش هایدگر است و انتقاد من از باتلر، باید به همین صورت متوجه هایدگر نیز باشد. میاندیشم که هایدگر بر آنست که جامعهای بر مبنای مرجعیت و تفاوت بسازد، نه بر مبنای برابری.
به زعم من، آنچه در فلسفه زیباست همین تبادل ایدهها در فضایی سرشار از احترام متقابل به دلایل و استدلال است، که در آن مرجعیت شخصی به هیچ وجه جایگاهی ندارد و همه آنچه مهم است استحکام استدلال است. بنابراین من شیوه نگارشهایدگری را یورشی عظیم بر فلسفهای که میشناسم و دوست دارم میدانم، در حالی که منطق گرایی افراطی فیلسوفان تحلیلی چیزی از این دست نیست.
و بنابراین این انتقاد را متوجه همه نوشتههای سنت پست-مدرن در مورد سکس و جنسیت نمیدانم. برای مثال، دروسیلا کرنل بسیار روشن و واضح مینویسد و میتوانم به نمونهای از نگارش خوب در کتاب اخیر مایکل وارنر اشاره کنم که ستایش ویژهام را برانگیخت.
میلر: وضوح یکی از ویژگیهای نثر شماست. برای مثال در هنگام سروکار داشتن با استدلالی پیچیده، اصطلاحاتتان را تعریف میکنید و با نثری صمیمی مینویسید. چند مورد از چالشهای زبانیای را که به عنوان یک فیلسوف، که میخواهد مانند لوکرتیوس و سنکا با مخاطبینی متفاوت و گوناگون ارتباط برقرار کند، با آنها روبرو شدهاید، را ذکر میکنید؟
نوسباوم: خب لوکرتیوس و سنکا واقعاً برای مخاطبین خیلی متفاوت و گوناگونی نمینوشتند. در آن روزگار هیچ شاعر لاتینی زبانی نمیتوانست انتظار داشته باشد که با مخاطبی غیرنخبه روبرو باشد، هرچند بعدها نوشتههای اینان به شدت عوامانه تلقی شد. اگر من استعداد شاعری آنها را داشتم، حتماً سعی میکردم شعر بگویم، اما دیگر فقط با گروه کوچکی از مردم که شعر میخواندند ارتباط برقرار میکردم؛ که از سلیقهی نخبگان بهره مندند. آثار منثور سنکا هم مانند کیکرو خطاب به مخاطبی آگاه است. حتی در نامههای کیکرو میبینید که او از مخاطبان خود انتظار دارد که دانش زیادی راجع به رواقیگری و چیزهایی نظیر آن داشته باشند؛ در آن زمان حدی از فرهنگ مشترک در بین همهی نخبگان تحصیل کرده وجود داشت. (این سخن به طرز حیرت انگیزی در مورد نامههایش به زنان نیز صادق است: او از زنش انتظار دارد لطیفهای را که فهمش مستلزم داشتن دانشی کاملاً تفصیلی از فلسفه است را درک کند.)
میاندیشم که چنین فرهنگ مشترکی در ایالات متحده وجود ندارد، و این از جهات مختلف بسیار هم خوب است؛ این بیانگراین حقیقت است که ما دروازههای آموزش را به روی همه مردم با هر پیش-زمینهای گشودهایم، و ادعا نداریم که همه مان از اروپا آمدهایم. با این همه، این مطلب چالشهای زبانی را برای کسانی که درگیر این موضوعات هستند، پیچیدهتر میکند. به طور کلی استراتژی من این است که مسئله را با مثالها و روایت خودم به وضوح شرح دهم. تقریباً همه نوشتههای من با یک داستان، افسانهای یا واقعی، شروع میشوند و به اینترتیب خواننده را در قلب مسئله قرار میدهم و کمکش میکنم تا متوجه پیچیدگی آن شود.
برای مثال در «زنان و توسعه انسانی»، کار را با دو مورد مفصل تاریخی از «واس آنتی»12 و «جایاما»13 شروع میکنم تا خواننده را در تجسم زندگی مردم در شرایطی بسیار متفاوت از آن چیزی که احتمالاً میشناسد، یاری کنم. در«طغیان اندیشه» با شرحی از اندوه مرگ مادرم شروع میکنم ــ چرا که تقریباً هر خوانندهای احتمالاً با مرگ یکی از والدیناش روبرو شده یا از آن هراس داشته است. این استفاده از تجربهای همگانی که به وضوح روایت میشود، مرا در هدایت خواننده به سمت پیچیدگیهای مطلب یاری میکند. گاهی اوقات نیز از آثار ادبی برای نزدیکی به مسئله استفاده میکنم: در قسمت سوم «طغیان» همین کار را کردهام.
اما مشکل روش آخر این است که مردم باید چیزهایی در مورد اثر ادبیای که راجع به آن حرف میزنید بدانند، و پیدا کردن اثری که چنین چیزی در مورد آن صادق باشد در آمریکای امروز بسیار مشکل است. حتی وقتی که یک اثر به طرز قابل قبولی در آمریکا شناخته شده است، ممکن است در خارج این طور نباشد. آثار هنری جیمز که من در موردشان بسیار نوشتهام، در اروپا واقعاً ناشناختهاند، و در نتیجه خوانندهی اروپایی از این بخش اثر من فاصله میگیرد. جالب توجه است که بگویم اینها گهگاه در هند بهتر شناخته شدهاند و تحقیقات فمینیستی آنجا بسیار جدی میگیردشان. (این از آنجا نشأت میگیرد که زبان انگلیسی تا مدتها اولین واسطه ی آموزش عالی در هند بود، و سیستم بریتانیایی، خواندن آثار نویسندگان انگلیسی زبان را به عنوان محور آموزش توصیه میکرد. البته دانشوران جوان هندی این مسئله را به عنوان روشی سلطه جویانه و خرابکارانه تفسیر میکردند.)
میلر: ترجیع بند همه آثار شما که در «طغیان اندیشه» بیشترین تجلی را پیدا میکند، ارتباط بین منطق و عواطف است. میتوانید به اختصار توضیح دهید پیوند شناخت و عواطف را چگونه میبینید؟
نوسباوم: من به شخصه واژه «منطق» را برای صحبت دربارهی رابطهی استنتاجی بین گزارهها، و نه محتوای آنها، به کار میبرم. بنابراین فکر نمیکنم که بدین معنی عواطف را به منطق پیوند داده باشم. من آنها را با توجه به محتوای «اندیشه»ی انسان و دیگر حیوانات، در مورد چیزی که بیشترین اهمیت را در زندگی اش دارد، پیوند میدهم. مانند بسیاری از فلاسفه دیگر، برآنم که عواطف غلیانِ بدون فکر احساسات نیستند، بلکه نوع پیچیدهای از فکر کردن در مورد چیزهایی ارزشمند و مهم هستند. مثلاً ترس، اندیشه را با این مسئله درگیر میکند که چیزهای مهم در معرض خطرند یا تهدید شدهاند، و اینکه فرد به تنهایی قادر به آگاهی از خطرات نیست. اندوه اندیشه را با این مسئله درگیر میکند که شیء یا فردی بسیار مهم از دست رفته است؛ و قس علی هذا. کتاب اخیرم این پیوندها را با جزئیات فراوان پیگیری میکند.
میلر: به عنوان یک محقق، درک هوشمندی عواطف چه تغییری در شما به وجود آورد؟ برای مثال، میتوانید بیشتر توضیح دهید که چرا و چگونه از روایت و تجربیات شخصی در پرورش بحثتان بهره میگیرید؟
نوسباوم: من فکر میکنم که عواطف متوجه نوع خاصی از ابژهها هستند، ابژهای خارجی که اولاً، برای شخص صاحب عواطف بسیار مهم است؛ و ثانیاً کاملاً تحت کنترل شخص نیست. به نظر من روایت به ما در بازجست زمینههایی که در پس عواطف پنهان شدهاند کمک میکند، زمینههایی که عمدهی آسیب پذیریهای ما از آن ناحیهاند.
من در مثال مرگ مادرم، از تجربهای شخصی بهره بردم، اما چرا و چگونه چنین کردم؟ سنکا در اینجا راهنمای من بود. در «رسالاتِ اخلاقی»14 او از حوادث زندگی شخصی اش بهره میگیرد (هر چند میدانیم که ممکن است افسانه باشند) تا خواننده را به تجسمی واضح از مسئلهی مد نظرش برساند، و شش دانگ حواس خواننده را بر آن متمرکز کند ــ همه چیز را روی میزش آمادهی کالبد شکافی میکند و بعد سخن میگوید. از آنجایی که اکثر مردم یا مرگ والدین خود را تجربه، و یا از دست دادنشان را تجسم کردهاند، این تجربه به ذهنم خطور کرد؛ به ذهن من به عنوان کسی که خوانندگانی با سلایق مختلف دارد، به عنوان کسی که استعداد بیرون کشیدن همان عواطفی را که کتاب کمی جلوتر تحلیلشان خواهد کرد، دارد.
میلر: چگونه به دانشجویانتان که از نسلی پست-مدرن هستند، مفهوم ضرورت را، نه تنها در مورد موضوعات مورد بحثتان، که در مورد همین فرآیندهای خرد، القاء میکنید؟ و چگونه متقاعدشان میکنید که چنین تعهد و توانایی معطوف به خردی، به شکوفایی زندگی میانجامد؟
نوسباوم: من دانشجویان مختلفی دارم ــ دانشجویان دوره کارشناسی، دانشجویان حقوق و دانشجویان تحصیلات تکمیلی فلسفه تفاوتهای زیادی با هم دارند. در میان آنها کسی را نمیشناسم که به طور خاص «پست-مدرن» باشد، و عموماً مفهومی از ضرورت دربارهی چیزها را در ذهن دارند. دانشجویان کارشناسی شیکاگو آموختن را بسیار ضروری میدانند و احتیاج به چیزی برای برانگیختن آنها نیست. دانشجویان حقوق معمولاً در مدرسه حقوقاند چرا که همیشه کارهایی هست که میخواهند انجام دهند و با این حال خطر در اینجاست که آموزشهای تخصصی ایشان این احساس ضرورت را کمرنگ میکند. من فهمیدم که کلاسهایم از دیگر کلاسهای متداول حقوق سرزندهترند، و آنها معمولاً واکنشهای خوبی نسبت به آن داشتند. دانشجویان تحصیلات تکمیلی فلسفه کسانی هستند که بیشترین وقت مرا به خود اختصاص میدهند، چرا که در دانشگاه شیکاگو تعداد دانشجویان تحصیلات تکمیلی بسیار بیشتر از کارشناسی است، و نیز اینکه من در کنار استادی، مسئول کاریابی آنها هم هستم. این البته وظیفهای بسیار متفاوت است، چرا که با شکل دهی شغل افراد درگیر است و اغلب با کل زندگی آنها و جهت دهی آن سروکار دارد. آیا آقای "X" باید شغلی در لبنان داشته باشد، وقتی خانوادهاش از آنجا وحشت دارند؟ آیا خانم "Y" باید در مورد چیزی خارق العاده که خیلی هم دوستش دارد بنویسد، یا در مورد چیزی بسیار عادی بر حسب کاری که پیش میآید؟
احساس میکنم در برخورد با این دانشجویان، حس تعهد و التزام خود فرد باید الگو باشد. بعد از این چیزی که لازم است خواندن دقیق آثار آنهاست، که وقت بسیاری برای نقد و کمک به بسط آنها میگیرد، و باید تلاش کنی که فقط گوش بدهی و بعد توصیههای لازم را ارائه کنی. حتی برخی چیزهای به ظاهر کم اهمیت، مثل توصیه به اینکه کلاس ژیمناستیکات را فراموش نکنی، نشانههای خوبی هستند از اینکه در چنین حرفهای کسی هست که همیشه مواظبت باشد. تجربه مادر بودن در یک چنین جاهایی به درد میخورد!
میلر: میدانم که در سال 2001 برندهی جایزه «شیوه برتر تدریس» در دانشگاه شیکاگو شدهاید. اما چگونه میزان کارآیی و تأثیر گذاری خود را در مقام یک معلم میسنجید؟ اگر شاگردی را پنج سال بعد ببینید، از طریق چه نشانه یا رفتاری میفهمید که موفق بودهاید؟
نوسباوم: قطعاً این افراد را بعدها خواهم دید. فیلسوفان کم نظیری چون نانسی شرمن، کریستین کرسگارد و هنری ریچاردسون همگی شاگردان من بودهاند. چگونه میفهمم که آیا موفق بودهام یا نه؟ وقتی موفق شدهام کهاینها مشغول به کاری باشند که دوستش دارند و برای خودشان حرفهایی برای زدن داشته باشند ــ کما اینکه همهی این افراد این چنیناند.
میلر: بنابراین، مارثا، اساتید خودت هم باید از موفقیتشان خرسند باشند، چرا که شکوفایی کارهای تو را میبینند.
پانوشتها:
1. Therapy of Desire
2. 'No Chance Matter': Philosophy and Public Life
3. Four Models of Philosophical Politics
4. New York Review of Books
5. The New Republic
6. The Fragility of Goodness
7. Amartya Sen
8. Upheavals of Thought
9. Women and Human Development
10. new symbolic
11. in-group knowingness
12. Vas anti
13. Jayamma
14. Moral Epistles
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: رضا داوری اردکانی: دفاع صمیمانهای از فلسفه کردهام :: شاپور اعتماد: مشخصههای معنایی به "نحو" مربوطند :: افشین جهاندیده: "درون ماندگاری" روش تحلیل فوکو است :: "ما و تاریخ فلسفه اسلامی" رونمایی میشود :: "آموزش منطق به کودکان" بررسی می شود :: آيا كتابهاي شنيداري براي كودكانتان مفيدند؟ :: غلامرضا اعوانی: عقل جهانی در غرب رنگ باخته است :: بحران خود ویرانگری یک نظریه :: سخنرانیهای گروه مطالعات علم موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران اعلام شد :: کتاب شناسی فلسفه ذهن :: يادداشت ناصر فكوهي در استقبال از نوروز :: كودكان توانايي پرسشهاي فلسفي را دارند :: رضا داوری اردکانی: سياست بدون اخلاق، ظلم است :: مجموعه مقالات كامران فاني منتشر ميشود :: انتشارات شهرتاش، مجموعه 9 جلدي «كودكان فيلسوف» نوشته «اسكار برنيفيه» را منتشر كرد |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() |
|
استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |