| سایت های مرتبط |
![]() |
| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| Related Links |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: یادداشت | |
| نویسنده میهمان |
محسن آزموده لطف کرده است و مقاله ای را که مدت ها پيش نوشته بوده اما در جایی منتشر نکرده است را در اختیار isphilosophy گذاشته است. نوشته ای که می کوشد خوانشی فلسفي و اگزيستانسياليستي را از موضوع مورد بحث خود ارایه کند.
پژوهشهاي يك سگ
تكنگاري دربارهي فرانتسكافكا
…آن سه تن ماجرا را ميدانستند
زن همراه كافكا بود
كافكا او را به خواب ديدهبود.
آن سه تن ماجرا ميدانستند.
مرد دوست كافكا بود
كافكا او را به خواب ديدهبود.
آن سه تن ماجرا ميدانستند
زن به آن دوست گفت:
'' دلم ميخواهد امشبه را دوستم بداري.''
آن سه تن ماجرا را ميدانستند
مرد به زن پاسخ داد:
'' اگر گناه كنيم
كافكا ديگر ما را به خواب نخواهد ديد.''
كسي بود كه ماجرا را ميدانست
و بر روي زمين جز او كسي نبود كه آن را بداند.
كافكا به خود گفت:
''اكنون آن دو نفر رفتهاند، من تنها ماندهام
ديگر خوابي نخواهم ديد.''...
يك رويا – خ.ل. بورخس – ت: حسن تهراني
1. گوستاو يانوش پير، زماني كه ديگر اميدهايش نوميد شده بود و گل جوانياش در زندان و آتش يهودستيزي و ناكامي شاخهاي خشك شدهبود، تنها آن هنگام توانست پژواك صداي آقاي ك را دريابد.كافكا درآن روزهاي دور دست، در پراگ به او گفته بود كه زندهگي جان كندن است وهستي در جدل نافرجامش با نيستي، نه پيروز كه تداوم ستيزهي اميد و نوميدي است. جواني عين اميد است وآرزو، اما لاجرم سالخوردهگي به او ميآموزد كه اميد ناب خيالي ناياب است.
اينك ياد روزهاي خوش جوانياش با نوستالوژي فرانتس كافكا، عارف بيخدا گره خورده بود كه كنيسههاي كهنه و درهمشكسته را در پرسه زنياش در كوچههاي سرد شهرش به نشانهي رهايي دوست داشت، اما دردناك ميدانست كه از دل باور به اشباح كهن نه زايشي رخ ميدهد و نه پنجرهاي گشوده ميشود؛ چرا كه ديوار تنها نشانهي نفي وسركوب است ويگانه دلالتش سيطرهي قدرت وتمركز اتوريتهي كور و ناآگاه ، ورنه فراسوي ديوار نه بهشت عدني به انتظار است و نه دلبستگي به آرزوي برآوردهشدنياي.
2. فرانتس كافكا انسان سال هاي آغازين سدهاي خوابناك بود. در 1883 به نفرين زنده شدن داغ خورد، همان سالي كه همزبان و همكيش ديگرش، كارل ماركس در ديالكتيك بودن يا نبودن، نيست شد تا از همنهادهي اين دو گشايشي به شدن راه يابد، شدني از دل خوانشهاي گوناگوني كه يك سده انقلاب و جنگ را درپي داشت. كافكا در هفده سالهگي پا به سدهي بيستم گذاشت، بر تيغهي زوال ايستاده بود و زمانهاي نو با صداي ناقوس مرگ نيچه( ديگر همزبانش) آغاز گشته بود. ناقوس ها اما اين بار دنگ دنگشان اشارهاي به مسيح مصلوب نداشت بلكه از مرگ دجالي خبر ميدادند كه انسلاخ خدا را از كوههاي سردش نعره كشيده بود و نيست انگاري را عريان كرده بود. او، خدا، مرده بود و با پتك همين مردي كه از رنج عقل يا ديوانگي جان سپرده بود، بار اين آگاهي جانكاه ، از نوزدهمين سدهي پس از ميلاد، به بيستمين قرن راه ميبرد. كافكا بر لبهي تاريك چنين مغاكي ايستاده بود، نه با پتكي در دست چون نيچه و نه با زبوري زميني( سرمايه) چون ماركس، بل با سري مشوش و چشماني از هراس در گود رفته در فهم ابسورديته(بي معنايي).
3. كافكا تنها در مرز ميان دو زمان نايستاده بود، او مرز ميان گسست ها بود، معلق ميان اينجا و آنجا، نه اين و نه آن. يك موتاسيون گم كرده مقصد و بريده از مبداء.( پزشك دهكده) اهل پراگ بود و چكي و هر آينه ريشه هايش را در خاك اين موطن هميشهگي اش ميجست، شهر شاعران، فيلسوفان و از آن پستر شهر هجوم نازيها، سيطرهي كمونيسم شوروي، بهار غمبار پراگ. پژواك نوستالوژي اين شهر را در جهالت كوندرا خواندهايم.
كافكا اما در پراگ يهودي بود و به آلماني مينوشت. پس در يكسانياش سه نفر بود، يهودي آلماني زبان چك. پس به قول دلوز و گتاري درزمانهاي كه اقليت هنوز سخني نداشت و حاشيه جسارت به چالش كشاندن مركز را نداشت، كافكا ‹‹همچون كوليهايي بود كه بچههاي آلماني را از گهواره ميدزدند.›› كافكا بهترين ترجمهي اقليت بود: بيوطني، سياسي و داراي ارزشهاي جمعي و اشتراكي. اما او اين هر سه را نميخواست، اينگونه نبود كه دلخوش كند به حاشيه بودنش(مثل كوليها و موسيقيشان)، يا خود را در روياي صهيونيزم و لرزشهاي اوليه اش(قضيهي دريفوس) بجويد يا در جمعگرايي يهودي (به ادعاي ماكس برود) فرديتش اضمحلال يابد. كافكا ناتواني از اجتماع مفاهيم گوناگون بود و ادبيات او بازتاب ناتواني از گردآوري موارد ناهمساز بود، كافكا ناتواني بودن بود.
4. مفهوم تعليق از آن رو در فهم كافكا ياري ميدهد كه سويههاي گوناگون او و آثارش را بازميتاباند. او كه خود را برادر كيركهگارد ميدانست و بيش از همه به داستايوسكي احترام مينهاد، نميتوانست تجلي آرزوي هگل را در گرد هم آوردن تز(وضع)و آنتي تز(وضع مقابل) در سنتز(وضع مجامع) بپذيرد. از اينرو ديالكتيك او شكل زيستهي سخن آدورنو بود كه چندين دهه پس از او و از دل همان سنت يهودي-آلماني ديالكتيك منفي را پيش ميكشاند. با اين تفاوت كه آدورنو چند دهه پس از او زيسته بود و دريافت كافكا از بيوطني و خواست موطن، براي يهودي به مثابهي انسان ( انسان آواره يا خود آدورنو) را به تجربه ديده بود. همين ناتواني كه ربطي به اخلاق بيروني كافكا نداشت و تنها از درك عميق او از شرايط زيسته برميخواست، موجب شد كه نتواند تعليق ميان تجرد و تاهل، فليسهباور و زندهگي كارمندي، ملينا و ادبيات، دين و الحاد ، سلطهي پدر و يلهگي و بازاروف را منحل كند. چون به وضوح ميدانست كه هر گونه انتخاب نهايي و يقين، افتادن به محاق سلطهگري و توتاليتاريسم يا زندان و جنون است، او نه حاكم بود نه مجرم محكوم و با اين همه داغ محكوميتي بيدليل را ميزيست.
5. ‹‹ اگر او تو را خواب نبيند.›› : چكيدهي داستان ويرانههاي مدور بورخس. كسي كه بيش از هر كس به دنياي جادويي و وهمناك كافكا مديون است. كافكا روياهايش را ارج مينهاد و آنها را بازگو ميكرد. شايد هم زندهگي را رويا ميديد. رويايي كابوسناك يا كابوسي با نشانههايي از بهشت گمشده: ميلنا، فليسه، ادبيات.
‹‹ مقصد هست اما راه نيست.›› در چهرهي استخواني و دستهاي بزرگش وحشت پير پسري ديده ميشد كه معراج را به رويا ديده است اما به كابوسي درافكنده شده است كه با هيات سوسك وارش تنها غارغار(كافكا در لغت به معناي كلاغ است) ضعيف و جيرجير آزارندهاش از تمناي وصال به گوش ميرسد. او در روياهايش بهشت را ديده بود:در هيات پيرزني كه اميدوار مناسك دينياش را به جا ميآورد، در رازناكي زبان و ادبيات و نشانههايش به سمت امرناگفتني، فراسوي پنجرهي كليساهاي متروك پراگ و از پس شيشههاي رنگي و خاكگرفته كه به آسماني پررمز ميگشود. اما خود زبانش بسته بود، چيزي از تهيبودن ظلمتي كه در مغاكش ديدهبود، از خاطرات ظلمتش، نميتوانست بگويد جز از اين نتوانستن. ادبيات او داستان ناتوانياي بود كه ديگر همزبان و همكيشش ويتگنشتاين سالها بعد نوشت: ‹‹آن چه دربارهاش نميتوان سخن گفت ميبايست دربارهاش خاموش ماند.›› كافكا خاموش نماند و ادبيات او شكست همين سكوت است.
6. كافكا جوهر بنيادين زبان را در اصطكاك سه زبان آلماني(زباني رسمي، زنده و پويا) چك( زباني حاشيهاي، محلي، متروك و نيمجان) و عبري( زباني كهن، يادآور خاطرات ازلي) دريافته بود. دلبستهگي جنونوارش به ادبيات به مثابهي شكل بودن و محمل جاودانهگي بهترين گواه اين مدعاست. او زبانبازي حرفهاي نبود و فروتنانه آثارش را تحقير ميكرد. او اما با هستي از دل زبان سخن ميگفت، با هستي از آنرو كه ناگشوده و نامكشوف ماندهبود گفتگو ميكرد. شايد هم با زبان هايدگر پير بگوييم كه اين هستي مستور بود كه قصهي هجران را از تاروپود مخچهي دردمند كافكا منكشف ميساخت: هستي كافكا را از آن خود ميكرد تا حديث آرزومندي انسان ترسان از گمشدن در‹‹هركس›› را سر دهد.
اما بهتر است منصف باشيم، كافكا نبود كه از اگزيستانسياليسم سدهي بيستم چيز ميآموخت بلكه اين اگزيستانسياليسم بود كه برادر كيركهگارد را بازشناخت و او را رابطي ميان حكيم دانماركي و خويشتن ديد. كافكا استاد فروتن مضاميني چون دلهره، زبان، تنهايي، پرسشگري، گمگشتهگي، پرتابشدهگي و در نهايت مسئوليت و عصيان بود. با اين تفاوت كه آقاي ك اين همه را نه چون سارتر در بوق و كرنا كرد و نه چون هايدگر و ياسپرس به قالب زباني نافهميدني و يكسره بيگانه ريخت
. او تنها با زباني بسيار آشنا و با بياني بينهايت فروتن تجربهي شخصياش را مينوشت. او اعتراف ميكرد بيآنكه كشيشي گوش دارد و يا بخششي باشد.
7. كدام تفسير را برگزينيم: كافكا تجسم يك فريب بود، فريبناكي فردي محكوم كه همواره دروغ ميگويد تا جرم نابهنگامش را سبك كند. كافكا يك يهودي بيخدا بود در جستجوي ارض موعود با اين آگاهي دردناك كه خدا مرده است و انتظار گودو پوچ و ميانتهيست. كافكا انسان-كارمندي بود كه لابلاي پروندههاي نمور و بويناك، انتظار نوبت دادگاهش را ميكشد تا بپوسد و بميرد. كافكا اوديپيست كه از كشتن پدر ناتوان است، هملتيست كه يكسره شعر ميبافد و پرسشش (بودن يا نبودن) ديوانهاش كرده است. كافكا اسحاق است كه تداوم تيغ پدر را به نرمي گلويش احساس ميكند و لحظهي قرباني براي او به درازناي عمرش گسترده شده است، بي آنكه او پدر را دوست بدارد و يا از او متنفر شود بيآنكه خدايي باشد تا گوسپندي به جايگزين بفرستد. كافكا مرد زيرزميني داستايوسكيست كه از عمل ناتوان است و بيمارياش پذيرش رنج است در تني كه زنداني روح است. كافكا شايد هم وجدان معذب بورژوازي متعفن است كه در خانوادهاي مرفه و بافرهنگ پرورش يافته است و چون ديگر يهوديان بار مسئوليت جرايم بورژوازي پوسيده را در انتهاي قرن مرگ خدا و پوچي دعويهاي دينداران با تف انداختن به مقدسات به دوش ميكشد. آقاي ناتمام ك كدام يك از اين صورتكهاست؟كداميك از اين قفسها پرنده را در زندان جهانياش گرفتار ميكند؟ كدام تاويلي از بينهايت برداشت گوناگون، قرار است انگ محكوميت جاودانه و قضاوت نهايي را بر پوست بدن محكومين حك كند. شايد هم شرمناكي اين قضاوت ناگزير تا پس از او و با هر خوانشي بر كالبدش بنشيند. گرچه او همواره فراسوي قانون ايستاده است، به انتظار درگشودن ‹‹آستانهي ناگزير››، ‹‹آستانهي اجبار››. و نگهبانان در هر بار در يادآوري او يكي را در آينهاش ميبينند: هنرمند گرسنگي، يوزفينهي آوازهخوان، ژوزفك، گرگور سامسا، مساح ك، جانور در نقب، پزشك دهكده، گئورگ بندمان، كارل روسمان، عاشق ملينا، نامزد فليسهباور يا ...
8. كافكا را خلاصه كردن گناه است. او كه معصومترين انسان سده بود و البته همچون كودكان بيگناه از فريب و وانمايي بيماري و رفتار عجيب با زنان زندهگياش سر باز نميزد. او اما هيچگاه سر به آستان قصر نسود و همواره معترض باقي ماند. چهرهي غمناكش در نامهها به ميلنا ياد آوريد. او كه از نفرين ميرايان توسط خدايان رنج ميكشيد و از زيست سيزيفگونهاش عذاب ميكشيد. او كه تنها در جدايي و نزديكياش به ميلنا و در پشت ميز نشستنش و نوشتنش آرامش مييافت. او كه ازاله را نكبت و مكافات عشق ميديد.
كافكا تجسم رنجي بود كه در چهل سالهگي(1924) پايان يافت (شايد). مرد تا نبيند خواهرانش چگونه در آشويتس سگكش ميشوند و چگونه پراگش نيست ونابود.
‹‹ با اينهمه من خود را به دست مرگ مي سپارم. تتمهي ايماني بازگشت به سوي يك پدر، روز بزرگ كفاره و آشتي››(يادداشتهاي روزانه- 1917)
پي نوشت:
در نوشتن اين جستار از كتابهاي زير بهره جسته ام:
http://www.themodernword.com/kafka/kafka_images.html
از آدرس بالا ميتوان عكسهاي بهتري از كافكا دانلود كرد.
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: گفتوگو با حمید طالبزاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران :: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم :: در ستایش زبالهگردی :: غبارزدایی از چهره سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب :: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟ :: ما روشنفکر بومی نیستیم :: اهمیت رواج فلسفه در مدرسههای ایران :: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی :: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال :: همنشینی با افلاطون و دریدا :: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ :: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکاملگرایی :: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
all rights reserved © 2008 Isphilosophy استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |