| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l لینک به ما l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: یادداشت | |
| شاهد طباطبایی |
از روز نخستي كه ارسطو آغاز فلسفه را حيرت ناميد همواره ميشد دريافت كه اين گزاره، پيشفرضهاي فراواني را ناگفته، بيان كرده است. هدف من از نگارش اين كوتاه نيز پرسش از همين ناگفتههايي است كه با صداي بلند در ژرفاي پنهانمان بازگو ميشوند و به كردار ما شكل مي دهند بدون آنكه از خود جد يشان بدانيم. گويي اين خود ِما هستيم كه چنين مي بينيم نه اينكه ما تنها آني هستيم كه چنين به ما نموده ميشود. در پي آن نيز مي كوشم امر ديگري را بيان كنم كه دست كم براي خودم پيشتر از هر حيرتي از آن دست وجود دارد.
در برخورد با دانشها برخي از آنها همانند رياضيات پيشفرضهاي خود را از همان گام نخست پيشرو مينهند بدون هيچ پوششي اما برخي ديگر از اين همراهي ما را ناكام ميگذارند كه بهنامترينشان همان فلسفهي خودمان است. هر فيلسوفي نخست ما را با پيامدهاي فلسفهي خود و اگر ما را اهل بداند در گام بعد با چگونگي فلسفهورزي خود آشنا ميكند و همواره نيز ميكوشد چنان نشان دهد كه در كار و بار او خبري از پيشفرض نيست زيرا كه اين چيزي است درخور ديگر دانشهايي كه به علتهاي نخستين نميپردازند. حال ميكوشم از اين نمايش فراتر روم و راه خود را به سوي ناگفتههايي بگشايم كه همين گزارهي كوتاه در سخن ارسطو در نسبت با ديگر آموزههايش به من ميگويد. در واكاوي اين گزاره چندين پيشفرض را ميتوان يافت كه از آنها يكي پذيرش شكاف ميان عين و ذهن يا به ديگر سخن عالم بيرون و عالم درون است. در چنين نگاهي فيلسوف كسي است كه در برابر شگفتيهاي پيرامون به حيرت واداشته ميشود و ذهن او از پرسشهاي فراواني نسبت به آن پر ميشود. براي نمونه فيلسوف از علتهاي چهارگانهي چيزها ميپرسد، از چيستي، چرايي، ازكجايي و براي چهاي آنها. پيداست كه در اينجا پيشفرض ديگري سربرميآورد و آن وظيفهي فلسفه به عنوان پرسشگر از ماهيات است آن هم با پافشاري بر ماهيات بيروني. از اينجا باز پيشفرض ديگري سربرميآورد و آن همگونپنداري ماهيت نفس انسان با ماهيات چيزها است يا بهتر بگويم اين انگاره كه انسان نيز موجودي است در ميان موجودات جهان و ماهيتي كه در جهان در كنار ديگر ماهيات وجود دارد و زندگي ميكند. حال از آنجا كه هستي انسان همچون هستياي در ميانهي ديگر چيزها پذيرفته ميشود، جبر طبيعي نيز به راحتي بر تمام انسانها همچون ديگر چيزها جاري ميشود. در نگاه من اينگونه ديدن جهان بسيار همانند آن چيزي است كه ما امروزه آن را در علوم سراغ داريم و راه دوري هم نرفتهام زيرا به گمان بسياري، دانهي نگاه علمي امروزي در فلسفهي ارسطو كاشته شده است.
بيش از اين نه توان سخنسرايي دربارهي اين پيشفرضها دارم نه هدفام اقتضاي آن را دارد بنابراين به سراغ آن چيزي مي روم كه از ابتدا هدفام از اين نوشته بود. چنين يافتيم كه گويي حيرت آن عامل انگيزانندهاي بوده كه فلسفهساز بوده است اما آيا امروزه در جهاني كه ما زندگي ميكنيم باز هم حيرت ما را ميانگيزاند؟ دست كم براي من كه چنين نيست زيرا علم امروزين ما چنان گسترهاي يافته است كه گويي هيچ چيزي براي حيرت كردن از آن دست كه ارسطو ميگفت باقي نگذارده است و هر حيرتي هم كه به ما ارزاني ميكند از آن دست حيرتي است كه براي لحظهاي در برابر گزارشهاي علمي ِآنچناني از پيشرفتهاي چشمگير علمي به ما دست ميدهد. همواره در برابر اين كه دانشمندان يافتهاند پوستهي مريخ از چه عناصري تشكيل يافته يا كواركها چه جور موجودات غريبي هستند، گونهاي كرختي و بيخيالي نصيبم ميشود كه چندان هم لذتبخش نيست چه رسد به اينكه بيانگيزاندم. اما در پاسخ به پرسشي كه پيشتر گفتم چنين به نظر ميآيد كه آنچه هنوز برانگيزاننده است و انسان را به آفرينش واميدارد، نه حيرت كه ناخشنودي است. منظور از ناخشنودي نيز آن حالت وجودي است كه در آن نسبت به آن چه داريم يا هستيم احساس ِگنگ ِنابسندگي داريم. گويي عاملي در رگهايمان جريان دارد كه تا هالكگونه خود را بيرون نيفكند، نه دست بر ميدارد و نه احساس سعادتمندي و آرامش ميكند. ناگفته نماند بر اين اساس نيز پيشفرضهاي بسياري را پذيرفتهايم كه هستهي بنيادين آن پذيرش انسان نه همچون موجودي در ميان ديگر موجودات ِدر جهان است كه همچون جهاني ديگرگون با قوانيني ويژهي خودش كه به هيچ وجه با ديگر موجودات همسان نيست. در اين نگاه پرسش ما از ماهيات بيروني آغاز نميشود بلكه از انسان آغاز ميشود آن هم باز نه همچون دروني كه دربرابر بيرون قرار دارد بلكه همچون يك جهان كه خود مجموعهي بيرون و درون است. از سوي ديگر نيز پيداست كه آزادي نخستين فرضي است كه براي اين جهان بيشكل ِشكلآفرين در نظر گرفته ميشود. اما نكتهاي كه ناگفته ماند اين است كه در چنين نگاهي به فلسفه همچون امري كه براساس ناخشنودي و نابسندگي انگيخته ميشود، ديگر فلسفه جغد مينروايي نيست كه پس از غروب به پرواز درآيد و هر آنچه ديگران رشتهاند را در شكل عقلاني ـ منطقياش صورتبندي كند بلكه آفرينش است آن هم آفرينشي از جنس ايده و انديشه كه انساني ديگر و درنتيجه جهاني ديگر را ميآفريند و به نمايش ميآورد.
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: رضا داوری اردکانی: دفاع صمیمانهای از فلسفه کردهام :: شاپور اعتماد: مشخصههای معنایی به "نحو" مربوطند :: افشین جهاندیده: "درون ماندگاری" روش تحلیل فوکو است :: "ما و تاریخ فلسفه اسلامی" رونمایی میشود :: "آموزش منطق به کودکان" بررسی می شود :: آيا كتابهاي شنيداري براي كودكانتان مفيدند؟ :: غلامرضا اعوانی: عقل جهانی در غرب رنگ باخته است :: بحران خود ویرانگری یک نظریه :: سخنرانیهای گروه مطالعات علم موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران اعلام شد :: کتاب شناسی فلسفه ذهن :: يادداشت ناصر فكوهي در استقبال از نوروز :: كودكان توانايي پرسشهاي فلسفي را دارند :: رضا داوری اردکانی: سياست بدون اخلاق، ظلم است :: مجموعه مقالات كامران فاني منتشر ميشود :: انتشارات شهرتاش، مجموعه 9 جلدي «كودكان فيلسوف» نوشته «اسكار برنيفيه» را منتشر كرد |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() |
|
استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |